خرید بک لینک
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی! ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار! هشدار! که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم! اندوه بزرگی ست چه باشی چه نباشی عليرضا بديع

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 4:13

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت حميد مصدق

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 4:13

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیبرگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانهها گویند گرفته کوله بارِ زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پُر گوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می کنیم آغاز مهدي اخوان ثالث

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 4:13

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!لاجرم جاری است پیکاری سترگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجور پریشسخت پیچیده گلوی گرگ خویشوی بسا زور آفرین مرد دلیرهست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاک وآنکه از گرگش خورد هردم شکستگرچه انسان می نماید گرگ هست وآن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر ر

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 3:43

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیستوانچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیستزندگی خوش تر بود در پرده ي وهم خیال صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیستشب ز آه آتشین ، یک دم نیاسایم چو شمعدر میان آتش سوزنده جای خواب نیستمردم اشکم فرو مانده ست در دریای اشکمور را پای رهایی از دل گرداب نیستخاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ استکوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیستما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایمور نه این صحرا ، تهی از لاله ي سیراب نیستآنچه نایاب است در عالم ، وفا و مهر ماستورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیستگر ترا با ما تعلق نیست ، ما را شوق هستور تو را بی ما صبوری

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 3:43

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است که همچو کودک معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي کرد دلم براي کسي تنگ است که تا شمال ترين شمال با من رفت و در جنوب ترين جنوب با من بود کسي که بي من ماند کسي که با من نيست کسي که . . . - دگر کافي ست حميد مصدق

برچسب: شعر اي بي سي,سرود اي ايران بي كلام, نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 14:23

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت آواز گام های مرا گوش کرده ای هر رهگذر از روی تو بگذشت و دور شد جز من که سالها کنار تو مانده ام بر روی سنگ های تو با پای خسته آه! عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف آواز آشنای کسی را شنیده ای؟ در جستجوی او به کجا تن کشم دگر ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟ نصرت رحماني

برچسب: شعر خاطره ای, نویسنده: النا فدایی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 14:28

کـــــــــاروان رفت و غبارِ رهِ او در دل ماند یادِ پروانه به شمـــــع و شب و این محفل ماند غرق درياي حسادت شوي اي پير فلك قلبِ پر خون من از چشم تو بي ساحل ماند آبِ چشم از پی آن رفته روان می دارم کــــــه غباری بنشاند نه اگــــــر محمل ماند باغبان با غــــــــمِ آلاله ی پرپر چه کند؟ کودر این ورطه ی طوفان زده پا در گِل ماند خود نشــد تا کـه کِشد پا پس و پیشم ماند که ز پیشم چو بشد از پسم هــــر مشکل ماند خانه ی مردم اگر منزل ِ بي ياري هست چشم من در پیِ آن يار چه بی منــــزل ماند حاصلی از جگــــــــری تیرِ قضا خون نکند

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:38

مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر به او گفتم: حمید از هجر فرسود! به من گفتا: جهان بگذار و بگذر حميد مصدق

برچسب: شعر بسیار زیبا از حمید مصدق,شعری بسیار زیبا از حمید مصدق,اشعار بسیار زیبا از حمید مصدق, نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:37

شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا منشاه همه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم، نه به یاد من و رنجوری من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا منای شیر شکاران سیه موی سیه چشم! آهوی گرفتار به زندان شما من آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد همراه به هر قافله چون بانگ درا، من تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد برداشته شب تا به سحر دست دعا من سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟ سيمين بهبهاني

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:37

نوشتهام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز هوا بد است، بِکِش شیشهی حسادت را کــه دور باشد از اینجا هـــوای غیرمجـــاز بــه کوچـــه پا نگذاریم تا نفرمایند: جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز دل است، من به تو تجویز میکنم ـ دیگر مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز! ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز تو ـ صحنههای رمانتیک و جملههای قشنگ کـــه حفظ کردهای از فیلــمهای غیرمجــاز زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز! نجمه زارع

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:37

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو میخواندم از لایتناهی آوای تو میآردم از شوق به پرواز شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من میرسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم میجهد از جان خوش میدهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی فريدون مشيري

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:37

چه رفته است که امشب سحر نمي آيد؟ شب فراق به پايان مگر نمي آيد؟ جمال يوسف گل چشم باغ روشن کرد ولي ز گمشده من خبر نمي آيد شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد که در تصور از اين خوبتر نمي آيد طريق عقل بود ترک عاشقي دانم ولي ز دست من اين کار برنمي آيد بسر رسيد مرا دور زندگاني و باز بلاي محنت هجران بسر نمي آيد منال بلبل مسکين به دام غم زين بيش که ناله در دل گل کارگر نمي آيد ز باده فصل گلم توبه ميدهد زاهد ولي ز دست من اين کار برنمي آيد دو روز نوبت صحبت عزيز دار رهي که هر که رفت از ا

برچسب: اشعار زیبایی از رهی معیری,شعر زیبای از رهی معیری,غزلهای زیبای رهی معیری,شعر عاشقانه زیبا از رهی معیری, نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:37

صفحه بندی